خرید بک لینک

روزهای سختی گذشت هنوزم هست تموم نشده ولی خوب مثل اون اوایلش دیگهنیست .

اسفند وحشتناک بود دوهفته من دوهفته همسر جان خودم رو خیلی نفهمیدم ولی مریضی همسرجان حسابی وحشت زده ام کرد .از یه طرف اون از یه طرف بچه ها ... افتضاح بود.مامان، داداش بزرگه، بابا... همکارهمسرجان که فوت شد.داداش دوستم ....خیلی سخت گذشت.مونده تا اوضاع برگرده به روال قبل و نمیدونم ما میشیم اون آدمای سابق؟!

برچسب: نویسنده: بردیا جعفری تاريخ: سه شنبه 30 دی 1399 ساعت: 5:45

دلم پره اما نمیدونم چی بنویسم. احساس میکنم یه سری چیزا رو نباید اینجا بنویسم.به صبا گفتم وقتی ۱۸ سالت شد بهت اجازه میدم اینجا رو بخونی .بیشتر برای خوندن خاطرات کودکی خودش وگرنه چیزای دیگه که به دردش ن

برچسب: نویسنده: بردیا جعفری تاريخ: سه شنبه 30 دی 1399 ساعت: 5:45

خرداد امسال دقیقا ۳ ساله که ما دیگه تهران زندگی نمی کنیم.صبا خانم بالاخره به ارزوش رسید و ما برخلاف همه که مهاجرت میکنن به خارج و مرکز وشهرهای بزرگتر برگشتیم به ولایت .البته ولایت ما نه ولایت همسر جان

برچسب: نویسنده: بردیا جعفری تاريخ: سه شنبه 30 دی 1399 ساعت: 5:45

با مخ رفتم تو دیوار . انگار تو فضا راه میرم ...

برچسب: نویسنده: بردیا جعفری تاريخ: سه شنبه 30 دی 1399 ساعت: 5:45

صفحه بندی